پژوهشكده تحقيقات اسلامى
124
سرداران صدر اسلام (فارسى)
السلام مانند كوهى بر قلب او سنگينى مىكرد ، چون ابن زبير هواى خلافت در سرداشت ، ومسلّم بودكه با وجود فرزند رسول خدا كسى دست به بيعت به ابن زبير نخواهد داد . از اين رو هنگامى كه امام حسين ( ع ) از مكه به سوى عراق حركت كرد ، عبدالله بن عباس دست برپشت ابن زبير زد وگفت ؛ « اى چكاوك ! اكنون دراين مرغزار وسيع وفضاى باز ، تخم گذار ، ونغمه سرايى كن ، و هر چه مى خواهى منقار بكوب . اين حسين است كه مى رود ، جلوى تو باز است ، ومكّه براى تو ماند اى پسر زبير ! حسين به سوى عراق رفت » ابن زبير گفت : اى ابن عباس ، سوگند به خدا ، شما خلافترا فقط زيبندهء خود مىدانيد ، و هيچ كس را به آن سزاوارتر از خود نمى شناسيد . ابن عباس گفت : آنهائى كه ترديد دارند چنين مىانديشند ، و ما يقين داريم . ولى تو از خودت بگو ، به چه چيزت خود را شايستهء خلافت مى دانى ؟ گفت : به شرف و بزرگى خودم . ابن عباس گفت : به چه چيز شريف و بزرگ شدى ؟ اگر شرفى دارى از ماست ، پس ما از تو شريفتر وبرتريم . ودراين حال صدايشان بلند شد . نوجوانى از خاندان زبير گفت : اى ابن عباس ، از مادست بدار ! به خدا سوگند ، هرگز نه شما بنى هاشم ما رادوست داريد ، و نه ماشما را ، عبدالله